دیانادیانا، تا این لحظه: 18 سال و 11 روز سن داره

دیانا الهه ماه و جنگل

آزمایشگاه و مهمونی خاله

دیانای مامانی و آزمایشگاه   خوشگل مامانی چند وقت پیش که مریض شده بودی و برده بودمت پیش دکتر خودت  بهشون گفتم لطفا یه چکاپ برای دیانای خوشگلم بنویش تا اینکه 5 شنبه صبح با هم رفتیم آزمایشگاه   از اونجایی که تو خیلی دختر خانومی شدی با اشتیاق و خنده خوابیدی روی تخت و یکی از عمو های آزمایشگاه بهت گفت عمو جون فکر کنم یه پشه کوچولو میخواد نیشت بزنه تو یه کوچولو فقط نگاهتو بکن اون طرف منم مجبور شدم یه کوچولو پاهای تو را بگیرم و تا سوزن رفت توی دستت شروع کردی به گریه کردن میدونم عزیزم یه کوچولو دردت اومد ولی زودی تموم شد و یه کم ازت خون گرفتند و گذاشتند توی دستگاه  ویه...
18 تير 1390

آزمایشگاه و مهمونی خاله

دیانای مامانی و آزمایشگاه خوشگل مامانی چند وقت پیش که مریض شده بودی و برده بودمت پیش دکتر خودت بهشون گفتم لطفا یه چکاپ برای دیانای خوشگلم بنویش تا اینکه 5 شنبه صبح با هم رفتیم آزمایشگاه از اونجایی که تو خیلی دختر خانومی شدی با اشتیاق و خنده خوابیدی روی تخت و یکی از عمو های آزمایشگاه بهت گفت عمو جون فکر کنم یه پشه کوچولو میخواد نیشت بزنه تو یه کوچولو فقط نگاهتو بکن اون طرف منم مجبور شدم یه کوچولو پاهایتو را بگیرم و تا سوزن رفت توی دستت شروع کردی به گریه کردن میدونم عزیزم یه کوچولو دردت اومد ولی زودی تموم شد و یه کم ازت خون گرفتند و گذاشتند توی دستگاه ویه تست ادرار که توی آ...
18 تير 1390

دعوت به جشن

سلام خوشگل طلای مامانی دیشب از طرف اداره مامانی دعوت شده بودیم به جشن اعیاد شعبانیه توی  تالار دشت بهشت                                                      مراسم از ساعت ٣٠/٨ شب شروع میشد برای همین ما هم ساعت ٣٠/٧ آماده شدیم و به اتفاق خاله سمانه که بعد از پایان امتحانات ترمش اومده پیش ما با بابایی رفتیم وقتی رسیدیم تازه فهمیدیم چقدر دیر او...
14 تير 1390

دعوت به جشن

سلام خوشگل طلای مامانی دیشب از طرف اداره مامانی دعوت شده بودیم به جشن اعیاد شعبانیه توی تالار دشت بهشت مراسم از ساعت ٣٠/٨ شب شروع میشد برای همین ما هم ساعت ٣٠/٧ آماده شدیم و به اتفاق خاله سمانه که بعد از پایانامتحانات ترمش اومده پیش ما با بابایی رفتیم وقتی رسیدیم تازه فهمیدیم چقدر دیر اومدیم چون تمام صندلیهای نزدیک سن پر شده بود و ما هم اون آخرها یه میزی پیدا کردیم و نشستیم و خیلی هم شلوغ شد هنوز مراسم شروع نشده بود بعد از نیم ساعت با قرائت قران برنامه شروع شد و مجریان هم یکی سید جواد یحیوی بود و یکی دیگه که من تا حالاندیده بودمش به نام امیر رضایی که خوب و باحال هم برنامه اجرا میکردند ...
14 تير 1390

مسافرت

سلام عشق مامانی عزیزم ٤ شنبه شب به اتفاق خاله ها رفتیم گلپایگان وای که چقدر اتوبان شلوغ بود و هوا هم حسابی گرم با اینکه ما ساعت ٨ شب حرکت کردیم به قدری هوا توی قم گرم بود که نتونستیم بیشتر از ٢٠ دقیقه توقف کنیم به خاطر گرمای هوا سریع شاممون رو خوردیم و دوباره حرکت کردیم تو هم که یه خواب خوبی توی ماشین رفتی  وقتی رسیدیم خونه مامانی بیدار شدی و دوباره خوابت برد صبح زود بیدار شدی و رفتی سراغ اسباب بازیها و بعد از اون رفتیم خونه عزیز جون که با عمو اسماعیل رفتی توی حیاط و کلی آب بازی کردی و فائزه و علی اومدند با هم توی حیاط توپ بازی کردین عصری هم رفتیم باغ بابایی و کلی  میوه های خوشمزه زرد آلو و سیب ...
12 تير 1390

مسافرت

سلام عشق مامانی عزیزم ٤ شنبه شب به اتفاق خاله ها رفتیم گلپایگان وای که چقدر اتوبان شلوغ بود و هوا هم حسابی گرم با اینکه ما ساعت ٨ شب حرکت کردیم به قدری هوا توی قم گرم بود که نتونستیم بیشتر از ٢٠ دقیقه توقف کنیم به خاطر گرمای هوا سریع شاممون رو خوردیم و دوباره حرکت کردیم تو هم که یه خواب خوبی توی ماشین رفتی وقتی رسیدیم خونه مامانیبیدار شدی و دوباره خوابت برد صبح زود بیدار شدی و رفتی سراغ اسباب بازیها و بعد از اون رفتیم خونه عزیز جون که با عمو اسماعیل رفتی توی حیاط و کلی آب بازی کردی و فائزه و علی اومدند با هم توی حیاط توپ بازی کردین عصری هم رفتیم باغ بابایی و کلی میوه های خوشمزه زرد آلو و سیب و بادوم و آلو...
12 تير 1390

دکتر رفتن

نفس مامانی دیشب آنقدر توی خواب سرفه کردی که گفتم حتما صبح ببرمت در مانگاه ساعت ١٠صبح اومدم مهد کودک دنبالت و رفتیم درمانگاه الیاد که خانم دکتر کودکان هنوز نیومده بود                                    نشستیم به انتظار و نوبت سوم رو داشتیم توی سالن انتظار یه عینک فروشی طبی بود که وقتی عینکها رو دیدی گفتی مامانی منم عینک میخوام مامانی .... عزیزم باید دکتر تجویز کنه همینطوری که عینک نمیدن تازه وقتی چشمها ضعیف باشه عینک لازم دار...
8 تير 1390