دیانادیانا، تا این لحظه: 18 سال و 10 روز سن داره

دیانا الهه ماه و جنگل

مسافرت مارکوپولویی

دیانای مامانی و عزیزم 5 شنبه 12 خرداد ساعت 8 صبح به همراه خاله ها و مامانی گلم ٢ ماشینی حرکت کردیم فکر کردیم اتوبان کرج خیلی شلوغه اما نبود و به ساوجبلاغ که رسیدیم توقف کردیم و صبحانه مفصلی نوش جان کردیم و راه افتادیم که دیدیم یه پژو پارسافتاده توی نهر آب و نه میتونست عقب بره نه راهی به جلو داشت خلاصه راننده هامونرگ غیرتشون گل کرد و پیاده شدند و چند نفر دیگه رو خواهرم با سوت صدا زد و با هل دادن زیاد و گاز فراوون بالاخره از آب آوردنش بیرون ولی خیلی خنده دار بود من نمیدونم رانندش چه فکری کرده بود شاید فکرکرده تراکتور سواره ...... اینم خاطره ای بود از اول مسافرت و چقدر اتوبان قزوین شلوغ بود و ساعت 2 ظهر رسیدیم زن...
23 خرداد 1390

من حاضر

سلاممممــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فقط اومدم بگم ما مسافرت رفته بودیم و الان برگشتیمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ امیدوارم بتونم خاطرات سفر را با عکس توی وب بذارم در آینده نزدیکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اینم چند تا عکس از دیانا جونم ...
18 خرداد 1390

من حاضر

سلاممممــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فقط اومدم بگم ما مسافرت رفته بودیم و الان برگشتیمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ امیدوارم بتونم خاطرات سفر را با عکس توی وب بذارم در آینده نزدیکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اینم چند تا عکس از دیانا جونم ...
18 خرداد 1390

روز خوب اما....

دیروز ،(١ شنبه)ساعت 10 قرار داشتیم با فروشنده توی دفتر خونه تا خونه جدید رو سند بزنیم طبق معمول دیانا جونمو بیدار کردم ولی با گریه و نق نق بیدار شد و بهونه می گرفت نمیرم مهدکودک  فکر کنم این دو روزی که با دختر عمش توی خونه بود بد عادت شده بود و کم خوابی هم مزید بر علت شده بود  عزیز دلم چکار کنم مامان جونی من واقعا این جور وقتا  عقلم به هیچ چیزی قد نمیده که کاری بکنم  خیلی با ناله گریه میکنه آدم دلش کباب میشه فقط بعضی وقتا اینطو...
10 خرداد 1390

روز خوب اما....

دیروز ،(١ شنبه)ساعت 10 قرار داشتیم با فروشنده توی دفتر خونه تا خونه جدید رو سند بزنیم طبق معمول دیانا جونمو بیدار کردم ولی با گریه و نق نق بیدار شد و بهونه می گرفت نمیرم مهدکودک فکر کنم این دو روزی که با دختر عمش توی خونه بود بد عادت شده بود و کم خوابی هم مزید بر علت شده بود عزیز دلم چکار کنم مامان جونی من واقعا این جور وقتا عقلم به هیچ چیزی قد نمیده که کاری بکنم خیلی با ناله گریه میکنه آدم دلش کباب میشه فقط بعضی وقتا اینطوری بی تابی میکنه ولی ...
10 خرداد 1390

مادر بهترین بهانه زندگی

   مادرم سلام****        امروز روز توست روزی از روزهای خوب خدا              مادرم ای معنای هستی بخش زندگی                     مادرم ای بعد از خدا مهربانترین                               می خواهم بر دستان پر مهرت بوسه زنم و بر قدوم مبارکت گل بریزم     &nbs...
3 خرداد 1390

عکس

این عکسها قدیمی هست سعی میکنم عکسهای جدید دخملی رو بذارم ...
2 خرداد 1390