دیانادیانا، تا این لحظه: 18 سال و 11 روز سن داره

دیانا الهه ماه و جنگل

این شبها

دخملی !***** این روزها خیلی جمله ها و کلمات با مزه ای بکار میبری که آدمو شگفت زده میکنه بعضی وقتها نمیدونی کجا کاربرد داره ولی میگی مثلا میگی مامانی اسکوترو تو برام خریدی من میگم من و بابایی خریدیم میگی مامانی پس چقدر بابایی مشغول منه ! من یا وقتی چیزی خوشایندت نیست میگی لولو داره میگم دیانا بیا با اسباب بازیهات بازی کن میگی نمیخوام الان لولو دارن باید از این به بعد زود تر برات یاد داشت کنم تا یادم نره عزیز مامان این شبها یه کم گرفتار شدیم و برای خوابوندنت روی تخت به هزار شیوه متوسل شب موقع خواب بعد از مسواکت میگم مامانی بدو برو روی تختت بخواب میگی تو هم بیا پیشم به خاط...
3 مرداد 1390

تعطیلات شعبانیه

                                                                                                           سلام...
29 تير 1390

تعطیلات شعبانیه

سلام عزیزم دختر خوشگلم چند روزی بود نتونسته بودم خاطرات روزانه را بنویسم جمعه شب گذشته منزل دختر خاله مامانی دعوت بودیم برای شام البته به اتفاق خاله ها چون همگی دعوت شده بودیم غروب بود و به اتفاق رفتیم و رسیدیم البته از قبل بهت گفته بودم میخواهیم بریم پیش کسرا کوچولو و تو هم کلی ذوق داشتی آخه فکر میکنی خودت بزرگ شدی و بقیه بچه ها کوچولو هستند با کسرا که فقط یکسال و یک ماهش هست بازی میکردی و جالب اینجاست که اصلا دستشو به تو نمیداد و فقط برای خودش توی خونه راه میرفت و سرش به وسایلش گرم بود و تو هم میگفتی مامانی چرا نمیاد با من بازی کنه تو هم هر د...
29 تير 1390

دعوت به مولودی

   سلام.......         دخترم نمیدونم چرا مولودی هفته گذشته را  یادم رفته بود برات توی وب خاطراتت ثبتش کنم                        ولی با تاخیر برات مینویسم چهارشنبه هفته گذشته ساعت ٣ بعد از ظهر خونه خاله فائزه دعوت شده بودیم برای مولودی ساعت ٥/٢ از اداره زدم بیرون و اومدم دنبالت رفتیم خونه آماده شدیم و رفتیم ......خونشون بالاتر از  رسالته ...
22 تير 1390

دعوت به مولودی

سلام....... دخترم نمیدونم چرا مولودی هفته گذشته را یادم رفته بود برات توی وب خاطراتت ثبتش کنم ولی با تاخیر برات مینویسم چهارشنبه هفته گذشته ساعت ٣ بعد از ظهرخونه خاله فائزه دعوت شده بودیم برای مولودی ساعت ٥/٢ از اداره زدم بیرون و اومدم دنبالت رفتیم خونه آماده شدیم و رفتیم......خونشون بالاتر از رسالته...../ سر راه رفتیم دنبال خاله سمیه سیدخندانو با هم رفتیم وقتی رسی دیم مراسم تازه شروع شده بود یه خانمی داشت صحبت میکرد ماهم نشستیم اولش که شما با بچه های دیگه رفتین توی اتاق سارا جون و ب...
22 تير 1390